تو به من خنديدي ....و نمي دانستي ....من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديم .....باغبان در پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من کرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک ..........و تو رفتي و هنوز .......سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گامهايت تکرار کنان ميدهد آزارم ........و من انديشه کنان غرق اين پندارم .....که چرا ؟ خانه کوچک ما ....سيب نداشت ...........
|
|
||
|
خدا مي داند که چقدر سخت تلاش کرده اي وقتي سخت گريسته اي و قلبت مملو از دردست خدااشک هايت را شمرده است وقتي احساس مي کني که زندگيت ساکن است و زمان در گذر است خدا انتظارت رامي کشد وقتي هيچ اتفاقي نمي افتد و تو گيج و نا اميدي خدابرايت جوابي دارد اگر نا گاه ديدگاه روشني را در مقابلت آشکار سازد و اگر بارقه ي اميد در دلت جرقه زد خدا در گوشت نجوا کرده است وقتي اوضاع رو به راه مي شود و تو چيزي براي شکر کردن داري خدا تو را بخشيده است وقتي اتفاقات شيرين و دلچسبي رخ داده است و سرلسر وجودت لبريز از شادي گشته است خدا به تو لبخند زده است به ياد داشته باش هر جا که هستي و با هر احساسي خدا مي داند | ||
خداوندا !
مگر نهاينکه من نيز چون تو تنهايم
پس مرا درياب
و به سوي خويش بازگردان ،
دستان مهربانت را بگشا
که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم ...